خدا را شکر که به بلاگ اسپات نقل مکان کردم . پرشین بلاگ در وبلاگ حراجی ٬ وبلاگهایی که آپدیت نشوند را حراج می کند !!!!!!!!! البته از دوستان پرشین بلاگ جز این رفتارها هم انتظار نمی رود .
نزديک ۳ سال است دارم اينجا می نويسم . سه سال کافی است تا به هرچيز دلبسته شوی . حتی اگر فضای مجازی يک صفحه وبلاگ بين ميلياردها صفحه اينترنتی باشد . من دارم از اينجا می روم . دارم می روم يک جای ديگر . جايی که شايد ساکت تر و دلپذير تر از اينجا باشد . من نمی توانم ننويسم که نوشتن تنفس من است . اما ديگر اينجا نه... جايی ديگر ... اينجا خيلی شلوغ شده . هرروز انگار کسی دارد سرک می کشد توی خانه ات . انگار هميشه يک جفت چشم غريبه دارد براندازت می کند. و اين حس خوبی نيست . اين وبلاگ را دوست داشتم خاصه وقتی سياه بود . حالا که سفيد شده انگار ديگر مال من نيست....
از همه دوستانی که زحمت می کشند و به منزل جديد من سر می زنند سپاسگزارم .
hobor971.blogspot.com
۱- ان الله لرئوف للناس
۲ -***شايد مال ۲ سال پيش باشه اين شعر... اما واسه حالا مناسبه
«......
شايد گذر از مجری خورشيد جان طلب کند
اما چه باک
که گذر از نور زندگی است .»
فقط برای پاييز
دو ساعت مانده تا پاييز تمام شود
خدا حافظ پاييز
خداحافظ پاييز جان
می نشينم به انتظارت
تا سال ديگر
اگر باشم
يا نباشم
خداحافظ پاييز جان
آخرين برگت شايد تا چند ساعت ديگر از درخت بيافتد
و فردا صبح انگار هوا سنگين تر باشد
و آسمان تنگ تر
و ابرها سياه تر
چون فردا زمستان است
۱- بابا بداد دو تا نوشته قبلی برسيد...
۲- من رو ببخش عزيزم که از تو می گريزم...
کفشهايت توی جا کفشی نبود
دلم گرفت
کوچه از عطر تو پر بود
قوطی خالی رژ لبت
کنار آينه افتاده بود
پر بود
جام
از اشکهای من
خالی بود
اتاق
ار عطر تو
پر بود
راه
از قدمهای تو
زمستان بود
*********
اين دومين شعريه که به اين شيوه می نويسم. يه رازی توش هست . به نظر شما اين شعر از آمدن می گويد يا از رفتن؟
دل کندم تا به زمين برسم
اما نشد...نشد...نشد...
دل کندم تا به زمين برسم
اما نشد...نشد...نشد...
اين آبان
مثل همه آبانهای ديگر ٬ مثل آبانهای کوير ٬مثل آبانهای اين شهر چهار فصل ٬ مثل آبانهای شهر خودم ... خسته و دلگير ٬سرد و سنگين ٬ غمگين ٬اما دوست داشتنی... تصويری زيبا تر از برگريزان سراغ ندارم...شايد يکجور هم ذات پنداری باشد...
هميشه آبان را دوست داشتم.. آبان لطافت پاييز را به تمامی در خود دارد...با برگهای ريزان... با قطره های باران...
همه من رو می بينند ٬من خودم رو نمی بينم...
دو تا پست آخری هنوز برای خودم نيامده بالا
*****
...سفر بايد کرد
سفر در امتداد بودن
و زيستن
پشت درختانی که از باد نمی لرزند...
*****
می خواهم از اينجا کوچ کنم...
می دونيد... تو فارسی ما بعضی حروف رو نداريم . مثلا ث ٬ ح ٬ ذ ٬ ص٬ ض٬ ط٬ظ٬ع٬غ. ما برای کلمات فارسی حق نداريم از اين حروف استفاده کنيم. کلمات فارسی را بايد با حروف فارسی نوشت . به طور مثال نوشتن کلمه « گذاشتن » به اين شکل اشتباهه و بايد به صورت « گزاشتن » نوشته بشه . همينطور در مورد کلمه ای مثل « خواهر » که به اين شکل غلطه و بايد «خاهر» نوشته بشه. بهتره در املای واژگان فارسی اين نکته رو به خاطر داشته باشيم
شده تا حالا نتونین چیزی بنویسین ؟ انگار دستتون خشک شده باشه. یا یه قفل بزرگ بخوره رو مغزتون؟ یه جمله می نویسم ، آخرش رو پاک می کنم ، دوباره می نویسم ، دوباره پاک می کنم ، دست آخر هم از خیر کل مطلب می گذرم. این روزها کلید Back Space از دست من خسته شده.
پنجشنبه ساعت 7 صبح
ديرم شده . خيلي ديرم شده . اين ساعت لعنتي رو هم كه خود خرم خاموشش كردم. پس چرا بيدار نشدم . لباس مي پوشم و مي دوم و آژانس كه پيكان مدل نمي دونم چه سالي است و " آقا تندتر برو " تا برسم فرودگاه شده هفت و بيست و پنج دقيقه . ليست پرواز بسته شده و برو تو ليست انتظار براي پرواز ده و نيم . حداقل چهار ساعت از كلاس لعنتي رو از دست مي دم . گور باباش . ميشينم روي صندلي هاي سالن انتظار و تا ساعت ده " عادت مي كنيم " زويا پيرزاد رو تموم مي كنم. و بعد بليط و بازرسي و پرواز . مهرآباد و آزادي و يادگارامام . نيم ساعت مانده به آخر كلاس . پله هاي تميز اداره آموزش و " كلاس ته راهرو اتاق 253 ، پشت در زده " و پشت در اتاق 253 نوشته شده " روابط عمومي و تكنيكهاي ارتباط انساني" . در ميزنم و ميرم تو و همه جا پر بود غير از صندلي كنار كارشناس امور مشتريان مشهد كه صورت گردي دارد و بفهمي نفهمي تپل است و شلوار استرچ پوشيده با كفش اسپرت سفيد كه اصلا بهم نمي آيد و مانتو مشكي و مقنعه و موها را چپ زده و زيرابرو برداشته و مدرس كه دارد درباره هويت سازماني حرف مي زند و پيرمردي است با ابروهاي پرپشت و كت و شلوار طوسي و عينك دارد و دارد دختربازي هاي دوره دبيرستانش را تعريف مي كند كه رشته طبيعي بوده است و كلفت ترين كتاب را بر مي داشته مي زده زير بغل و مي رفته تو صف اتوبوس و بعد جايش را ميداده به دخترهاي دبيرستاني كه يك خيابان بالاتر بوده و اينها را براي توضيح احتياج بشر به جلب توجه مي گفت . بعد نهار بود و ادامه كلاس تا چهار و نيم و يادگارامام و آزادي و مهرآباد و پرواز 328 ساعت هفده و چهل دقيقه . يك ربع مانده بود به هفت كه اصفهان بودم و كنار دست رييس تو پژو 206 سفيد يخچالي شركت نشسته بوديم و با 150 كيلومتر در ساعت به طرف اصفهان مي آمديم . شلوغي شب نيمه شعبان و اتوبان شلوغ بود و خيابانها پر از ماشين و ترافيك بود و هشت رسيديم شركت و تا آمدم به خودم بجنبم به عروسي نرسيدم . خسته بودم . خوابيدم .
... باغ بی برگی چشم در راه بهاری نيست...
شادمان با اسب يال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصلها پاييز
.............
۱- خواستم چيزی بنويسم...نشد...نشد...نشد...
۲-
روزي آمده بودي
كه من تمام نشاني ها را نوشتم
با خط بد نوشتم
و تو تمام خانه ها را گم كردي
بمن نگفتي
همسايه ها گفتند
احمد رضا احمدی

۱- سوم شهريور تولد دو سالگی اين بلاگ بود
***************
۲- اگر نقاش بودم ......اگر نقاش خوبی بودم درخت سيبی می کشيدم که پر از سيبهای قرمز نچيده است و پای درخت ، از لابلای سيبهای گنديده ، بوته های توت فرنگی رسته اند.
قرار بود همديگر را ببينيم
قرار بود همديگر را دوباره ببينيم
قرار بود همديگر را راس ساعت ۶ ببينيم
قرار بود همديگر را جلوی يک سينما ببينيم
قرار بود با همديگر يک فيلم ببينيم
قرار بود با همديگر يک فيلم جديد ببينيم
....
من دير رسيدم
من ۴۵ دقيقه دير رسيدم
من ۴۵ دقيقه دير سر قرار رسيدم
من نبايد ۴۵ دقيقه دير سر قرارمي رسيدم
....
پياده رو خلوت بود
پياده رو خيلی خلوت بود
توی پياده رو پر از برگ خشک بود
باد برگ ها را تکان می داد
پياده رو خلوت بود
قرار بود...
نه ! انگار ديگه قرار نبود
....
هوا سرد بود
دستت راستت رو ستون می کنی زیر سرت و با دست چپت قاشق رو تو فنجون قهوه می چرخونی. ...به ساعتت که نیگا کردی فهمیدم بهتره دیگه چیزی نگم. حالا فقط یه پاکت نامه جلوی من نشسته...
چقدر اينجا گرد و خاک گرفته...بايد بتکونمش
چقدر اينجا گرد و خاک گرفته...بايد بتکونمش
بعد از هفته ها....
چقدر اين دنيا رنگ به رنگ است. يک ماهی بود که در واقعيت زندگی می کردم و حالا که آمدم به ابن دنيای مجازی انگار همه غريبه شده اند. اصلا همه چيز فرق کرده .
اين جريان شغل ما هم خيلی جالب شده. چند وقتيه که به طور موقت توی يکی از بخشهای ايران خودرو مشغول شده ام. ديگه حالا از خيلی از قطعات ماشين ها سر در می آورم . کار ما بيشتر تو حوزه گارانتی و خدمات بعد از فروشه . هميشه دوست داشتم از مکانيک خودرو سر در بيارم . حالا يه دفعه افتادم تو همين خط. کار جالبيه . همين خدمات بعد از فروش رو می گم . البته پر دردسر هم هست. مسئوليت زيادی داره و همينطور خستگی زيادی هم داره. حالا هر کدوم ماشين ايران خودرو دارين که هنوز گارانتيش تموم نشده ما در خدمتيم.
روزگار غريبی است حاج آقا*
خدايا چی می خواستم بنويسم........يادم رفت.....
*******
از Word Xp بدم می آيد.
از هر چی برنامه اديتور متنه ٬ بدم مياد.
از صفحه کليدی که حروف فارسيش پريده باشه بدم مياد
از فونت yaqut بدم مياد.
از چای کهنه بدم مياد.
از بليط اتوبوس صبح بدم مياد.
از پروژه تایپ نشده بدم مياد.
از پرينتر خوشم مياد.
از پاور پوينت خوشم مياد.
از هفته آينده بدم مياد
از کيف سنگين بدم مياد.
.....
؟؟؟؟
!
خسته ام...خسته....چقدر دهنم خشک شده....تشنه ام....تمام سلولهام خسته اند...عجب آواری بود...چه کوتاه ...و چه سهمگين...از زندگی بدم می آيد... من چرا زنده ام؟
« شيرين آنقدر ها هم شيرين نبود .»
خسرو از شکار شيرين بر می گشت .
« کوه چه شيرين است ٬ تا با ياد شيرين است .»
فرهاد محکمتر تيشه می زد ...
به خاطر دير آپديت شدنم معذرت می خواهم...
زیبایی شعر « نزار قبانی » را تاب نمی آورم.
**************
«... اگر مردی را می شناسی
که بیش از من تو را دوست می دارد
او را به من نشان بده
تا به او تبریک بگویم
و پس از آن ، او را بکشم... »
*****
« ... درخت برگهایش را از دست می دهد
لب ، زیبایی اش را
و جوان ، جوانی اش را
جز رایحه تو
که ابا دارد بگذرد
از روزنهای حافظه... »
**************
« نزار قبانی » بزرگترین عاشقانه سرا و شناخته ترین شاعر معاصر در جهان عرب است . در زبان شعر او بیش از هر چیز عشق و زن موضوعیت دارد .
«نزار قبانی » شاعر عرب ، زاده دمشق از 1923 تا 1998 زنده بود و از او 42 کتاب منتشر شده است.
مينيماليسم آينده محتوم ادبيات جهان است.
تمام طول راه
پر از قراضه های آهن و تگرگ
تمام طول راه
پر از نگاه تو ...... و حرفهای من
ولی دريغ
کنار من عروسکی نشسته بود
ما فرياد زديم...
از دور توده اي نمايان بود
چون رسيديم
طنابها
با لبخندي يخ زده
انتظار گردنهاي ما را مي کشيدند
آفتاب در غروب بود
از دور صداي فرياد مي آمد
نمی دونم تو اون ذهن کثیفت راجع به من چه فکری می کنی؟ اما خیلی دلم می خواد بفهمم پشت اون قیافه آرومت چی می گذره؟ هوم...تو من رو احمق گیر آوردی؟ فکر کردی منم مثل همه ام ؟ حالا که چی؟ مثلا دلت خوشه که داری به من دروغ می گی و من نمی فهمم ؟ برو گمشو..من می دونم تک تک حرفات دروغه ...دروغه... هر چی که به من می گی ... فقط تو روت نمیارم... فقط می خوام باهات بازی کنم ...می خوام همینطور تو این خوش خیالی بمونی...تا یه روز..تا یه روز همچین مچت رو بگیرم که کیف کنی...خیلی دلم می خواد تو اون لحظه اون چشمای گنده ات رو ببینم که از تعجب گنده تر هم شده...آخ که چقدر با حاله...حالا تو دروغ بگو..هی قسم دروغ بخور..آخه لجن مگه مجبورت کردن؟ مگه مجبوری دروغ بگی . چشم تو چشم من بهم دروغ میگه !!! می گم کجا بودی ؟ فلان جا بودم ..رفته بودم کوفت بخرم ...زهر مار بخرم ...با کی بودی ؟ با فلانی بودم ..با مامانم بودم با نجمه بودم ... با خره بودم...با سگه بودم...کثافت عوضی فکر می کنه من خرم .نمی فهمم. آخه عوضی بی شعور تو خودت مث سگ داری سوتی می دی...خودت نمی فهمی...اصلا وایسا ببینم..اون کی بود دیشب زنگ زد و قطع کرد؟ هان ؟ کی بود...تو نمی شناسیش؟ گه خوردی که نمی شناسیش...من از اون رنگ صورتت همه چی رو فهمیدم...ببینم فکر کردی نمی دونم همه رفیقات بهونه اند؟ همه گه کاری هات رو پشت اونا مخفی کردی...کجا بودی ؟ خونه آزاده..خونه خره..خونه سگه...تو می ری بیرون و میای بدنت بوی گه می ده..بوی اودکلن پسرونه...بوی سیگار...فکر کردی نمی دونم به این بچه می گی بهت بگه خاله...کثافت آشغال...لجن... عوضی...مگه من چی واست کم گذاشته بودم ؟ هان؟ بگو..چرا صدات در نمیاد؟ چرا خفه شدی...من چیکار واست نکردم؟ کم دوستت داشتم ؟ کم می خواستمت؟من که جونم رو واست می دادم. من که هر روز تا هزار بار بهت نمی گفتم دوستت دارم روزم روز نمی شد. من که می مردم برات...بگو...دِ آخه لا مصب بگو من چیکار باید می کردم که نکردم؟ کجا رو اشتباه کردم...کدوم کار رو باید می کردم و نکردم...کدوم حرف رو نباید می زدم و زدم...تو که می گفتی دوستم داری...تو که صبح به صبح ماچم می کردی...یعنی همه اش دروغ بود ؟ همه اش ؟ دروغ بود...یعنی تو هم مث همه به من دروغ گفتی..همه اش بازی بود؟ آره؟ بازی بود؟ چرا من ؟ چرا زندگی من ؟ چرا جوونی من ؟ چرا عشق من ؟ ......عشق ...هوم...عشق...من عاشقت بودم...آره من عاشقت بودم..من ِ احمق دیوونه ساده عاشق تو کثافت عوضی بودم....اونوقت تو...توعادت کردی چپ و راست به من دروغ بگی...دروغ بگی...دروغ بگی...دروغ بگی به من ..من که می مردم برات..زندگیم رو گذاشته بودم برات ...تموم دین ودنیام شده بودی...مگه گناه من چی بود...هان؟ ...چرا حرف نمی زنی؟ چرا لال شدی...چرا یه ساعته با اون دوتا چشم گنده سیاهت زل زدی به گوشه سقف..چرا به من نگاه نمی کنی...چرا مث همیشه جیغ و داد نمی کنی...چرا اینجوری نشستی کف آشپزخونه...دِ پاشو...من که کاریت نکردم ...تقصیر خودت بود...روی اعصابم راه رفتی...پاشو دیگه ...جون من پاشو...جون آرش پاشو...این ادا رو از خودت در نیار... من که محکم نزدم...من که کاری نکردم... پاشو...یه چیزی بگو... تورو خدا یه چیزی بگو...چرا یه ساعته اینجوری خودت رو ولو کردی رو سرامیکهای کف آشپزخونه؟...من که کاریت نکردم...من فقط اعصابم خرد بود ...من که کاری نکردم...
چیزی که زیاد توی این ماه رمضان نمود پیدا می کند ، علاقه عجیب ما ایرانی ها به زبان عربی است و تقدسی که برای این زبان قائلیم . متاسفانه این یک حقیقت است که ما ، با وجود تنفری که نسبت به اعراب داریم ، زبان عربی را می پرستیم . کافی است چهار تا جمله عربی در یک کتابچه ای با عنوان" معراج المومن" یا" آداب الصلوه" پیدا کنیم ، آنوقت انگار رموز گمشده دنیا را یافته ایم . از صبح علی الطلوع که بنشینی پای تلویزیون و برنامه های پربار صدا و سیما ، دیگر سیل جملات کوتاه و بلند و بی معنی و با معنی عربی است که به سویت روانه می شود. دعای سحر و دعای روز چندم ماه رمضان و دعای قبل از افطار و بعد از افطار و هزار و یک متن عربی دیگر که فقط و فقط به اسم دعا و بدون اینکه معنی آنها را بدانیم یا بفهمیم از کجا آمده اند ، به خورد ما داده می شود. فکر کنم از دید برخی از این مذهبی ها ، خدا فقط زبان عربی حالی اش می شود . شاید هم فکر میکنند صرف خواندن جملات عربی ثواب دارد. حال معنی آن را بفهمد یا نفهمد زیاد فرقی نمی کند. بدترین نمود این امر ، شبهای قدر و مراسم احیا است. که ملت جمع می شوند دور هم تا دعا کنند ( توجه داشته باشید که اصولا ماهیت دعا و نیایش ، فردی است . بر خلاف عبادت که دارای نمود جمعی است.) آنوقت تا صبح عربی می خوانند و بدون اینکه بفهمند چه می خوانند های های گریه می کنند و اشک می ریزند. چرا؟ چون عادت کرده است وقتی عربی را با لحن سوزناک شنید گریه کند. فارغ ازهر معنا و مفهومی.
تا جایی که من اطلاع دارم در سندیت خیلی از این دعا ها هم شک است . کافی است لای این کتاب مفاتیح الجنان را باز کنید و نگاهی بیاندازید :« نقل شده است از ابراهیم ابن ماجد طبسی که می گوید شنیده ام از ابو واحد ظادری که نقل کرده از ابن السعید زمخشری که می گوید امام .... این دعا را در شبهای ماه رمضان می خوانده است و است و آن دعا اینست....» خنده دار نیست؟ تقریبا به غیر از دعاهای معروفی مثل مناجات خمسه عشره و دعای ابوحمزه و چندتا دعای دیگر ، بقیه این کتاب حجیم از لحاظ سند می لنگد. اگر بنا بر دعا خواندن است به نظر من همان دعایی بهتر است که لااقل بفهمیم داریم از خدا چه می خواهیم نه اینکه هر مزخرفی را که با " اللهم انی اسئلک .." شروع شود بخوانیم و اشک بریزیم و حتی نفهمیم داریم چی می خوانیم.
در حدود یکسال- یکسال و نیم پیش داشتم با یک عرب سنی چت می کردم که اطلاعات خوبی هم داشت. می گفت شما شیعه ها قرآن را کنار گذاشته اید و یک کتاب دیگر به نام مصحف الجنه ( منظورش همان مفاتیح بود) دست گرفته اید. دیدم راست می گوید . اینقدر که ما ایرانی ها به مفاتیح اهمیت می دهیم و چپ و راست آنرا می خوانیم ، قرآن را نمی خوانیم. اصل را ول کرده ایم و به فرع چسبیده ایم . آن هم فرعی که معلوم نیست از کجا آمده...
حالا دیگر حکایت ما شده جریان همان هموطنی که با عربه دعوایش شده بود . این فحش خواهر و مادر می داده ، اون هم به عربی جوابش رو میداده. هموطن ما خنده اش می گیره . میگن چرا می خندی وسط دعوا ؟ می گه من هر چی فحشش می دهم اون داره برام قران می خونه! ...
؟
؟؟
؟؟؟
؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
!!!!!!!!
!!!
!!
!
توجه توجه....
به يک نفر مترجم زبردست جهت ترجمه ۱۰۰ صفحه ناقابل از پروژه پايان نامه اينجانب در مدت دو شبانه روز نيازمنديم. متن ترجمه شده بايد سليس و روان و تایپ شده باشد...
با تشکر
دانشجوی خوش خيال
- الو.... خودتي ؟
- قربون شما....كجا رو گرفتين؟
- من زنمو گرفتم
- اشتباه گرفتين
- باشه ميرم طلاقش ميدم
تقديم به پاييز
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستين سرد نمناکش
باغ بی برگی
روز و شب تنها است
با سکوت پاک غمناکش....
.
.
.
باغ بی برگی
خنده اش خونی است اشک آميز
جاودان بر اسب يال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصلها٬ پاييز.
مهدی اخوان ثالث
"سايه سياهي را از دور مي بيند كه ايستاده يا مي رود ." چشمهايش را تنگ مي كند تا مگر بداند كه كيست . اما از اين فاصله و در اين مه آلود هرچقدر تنگ تر كند چشمانش را ، كمتر چيزي عايدش مي شود. پس به راه مي افتد تا در گذري آرام و در پي نگاهي از زير چشمان سرخ شده اش بازشناسد او را كه در اين هواي نم داريخ زده اينچنين سلانه سلانه پيش مي رود يا ايستاده است آرام كه او نمي داند. پس پا پيش مي گذارد و بر يخ زدگي عضلاتش چيره مي شود و راه مي افتد اما چه سود كه فاصله كم نمي شود . و همان است كه بود. و هوا سرد تر مي شود و سوزنده تر و بران تر. چنان كه تاب رفتن را از او باز مي ستاند. پس مي ايستد در پناه درختي كه شاخه هاي خشكيده اش اندكي از هرت سرما كم كنند و جلوي سوز مداوم را بگيرند. هوس سيگار مي كند و دستش را تا جيب كتش پيش مي برد و باز پس مي آورد . سيگاري نمانده كه در پس دوداش دمي را – لااقل دمي را- از ياد سرما غافل شود. درمانده مي شود و مي ترسد. سرما برنده تر شده و حالا ديگر سيلي مي زند . ديگر نه حتي كلاغي بر شاخه كاجي مانده و نه آتشي در اجاقي كه " طمع شعله نمي بندم..." . مي نشيند و دستها را محكم بر سينه مي فشارد و سر را مي كشاند زير يقه كت... و گرم مي شود ازگرماي دستي كه بر سرش كشيده مي شود و موهايش را پريشان مي كند. دستها نرمند و لطيف و تا دلت بخواهد گرم و نرم . و چشم كه بدوزي به چشمهايش انگار كه رنگ خورشيد باشد يا ابر يا پاييز. و انگار كه يكباره همه خفه بشوند و صدا از هيچ كس در نيايد. و دستهايش بگردند لابلاي موهايت و پريشان كنند و آشفته و بعد يك جمله :" اينجوري قشنگ تره ." و باز دنبال سيگار بگردي كه باز هم نداري. و تنت كه داغ مي شود و همه يخ ها را آب مي كند و انگار كه بهار است . و مي نشيني گوشه دنج يك ترمينال بزرگ گوشه يك شهر بزرگتر و اصلا برايت مهم نيست كه چند ساعت شده و چقدر گذشته. و خوبيش اين است كه دنج است و گرم و امن. زل مي زني توي چشمانش و انگار دنيا را ديده باشي و مي خواهي كه بروي تا ته سلولهاي مغزش را بگردي و سراغي از خودت بگيري . و بعد نم نمك دستهايت را جلو مي بري و محكم مي گيري دستانش را كه نرم است و لطيف و داغ. و زل مي زني به چشمانش. و مي خواهي دنيا را از آن تو بكشي بيرون. گرم تر كه مي شوي پر رو تر هم مي شوي و در يك غفلت كوتاه حس غريبي را تجربه مي كني كه گرم است و مطبوع و پر از طعم رژ لب است كه چرب است و شيرين و سرخ مي شوي و گل مي اندازد گونه هايش و سر به زير مي اندازد...آسمان انگار كه چسبيده باشد به زمين . خاكستري است و ياس انگيز. و سرما شلاق كشان مي خورد به پيشاني و گونه هايش. و سايه هنوز ميرود يا ايستاده است . ولي ديگر رمقي ندارد كه حتي بيانديشد كه او كيست كه هم آشنا است و هم نيست...
۱- " سلوک" را خوانده اید؟ " سلوک " محمود دولت آبادی را ؟ چنان فضایی خلق کرده این پیر خالق کلیدر که ذهن در تو در توی دالانهایش وا می ماند از رفتن و باید که بنشیند و از سر گیرد دوباره خواندن را و این می شود که هیچ گاه از صفحه بیست فراتر نمی توانی رفت…
۲- دلتنگی ها هيچ گاه تمام نمی شوند...« يادته قراری داشتيم دل ديوونه.....»
۳- همه چيز تمام می شود ....باز دوباره شروع می شود..................
- ساقيا بده جامی
- چی؟
- هيچی بابا
-چه خبرته؟
- چيزی نگفتم...
- گه خوری زيادی نکنی ها...
- چشم
- باريکلا
شب بود... کوچه تاریک ، و سوسوی چراغی آنسو تر... صدای پارس سگ...و سکوت... " تو ای پری کجایی...که رخ نمی نمایی.." بوی سیگار میومد... آتیش سیگار افتاده بود وسط کوچه... جوان رسیده بود زیر چراغ برق...دستاش تو جیبش بود ..." شب همه شب ...... ..." زسیده بود دم سه راهی " از مه و مهر نشان گرفته ام" پیچید تو کوچه ... گنگ و خفه صدا می رسید " تو ای پری کجایی...که رخ ......." کوچه ساکت شد...یه سگ زوزه می کشید...کوچه ساکت بود...
- می دونی چند وقته ننوشتی؟
- راستش نه ... خیلی وقته ..یه ماهی می شه
- واسه چی؟
- نمی دونم...خودم نبودم...
- آخه یکی مثل تو ...که تا ننویسه روزش شب نمی شه...
- نشد دیگه... گرفتاری...روزمره گی ...هزار تا فکر و خیال ..جایی واسه نوشتن نمی مونه.
- مگه چار خط نوشتن چقدر وقت می خواد؟
- کاری به وقتش نیست..حال و حوصله اش رو ندارم...زندگیه دیگه... زندگی...هزار تا دردسر هست واسه یه دم و بازدم... واسه اینکه بمونی فقط... جدا دانشگاه بی خیالی خوبیه... فکرت آزاده...واسه خودتی...بیای بیرون پرت می شی وسط زندگی...یه زندگی سگی
- تو که اول راهی!
- چشمام آخر جاده رو می بینه
- مایوسی؟
- نه... حالم از زندگی به هم می خوره...
- ولی تو جوونی
- آره ...ولی یه جوون ایرانیم !
- جوون ایرانی...مگه یه جوون ایرانی...
- سرم درد می کنه دیگه حوصله ندارم...ولم کن...
به نظر من وبلاگ ننوشتن سخت تر از نوشتنشه...ضمنا هيچی بدتر از يه ISP مزخرف نيست...عجب خری شدم رفتم از اين يکی کارت خريدم...آدم طمعکار سزاش همينه... زود ميام با کلی حرف و حديث...فعلا تا بعد!!
دانشگاه هم تموم شد. غیر از یه دفاع پروژه ، کار دیگه ای ندارم تو اون کویر برهوت . اما چرا ... کلی خاطره ...خاطره های خوب ... خاطره های تلخ.... کلی از روزهای خوب جوونیم تو اون کویر و دانشگاه گذشت و تو اون خونه ای که چهار سال با در و دیوارهاش زندگی کردم . ولی گذشت...
حالا اومدم خونه . توی این شهر فسقلی که ساده و صمیمیه . کلی آدم خوب توش پیدا می شه که باهات رفیقند. ولی یه عیبی داره و اونم اینه که
دیگه نمی شه اینجا دانشجویی زندگی کرد و یه هفته با پونصد تومن سر کرد و یه شب بری بیرون ده پونزده تومن خرج کنی ... نمی شه با بیخیالی طی کنی و دلمشغولی ات فقط درس باشه و درس...الان گیر پایان نامه هستم و بدتر ازهمه اضطراب کار رو دارم و هراس سربازی... یه جورایی دارم پرت می شم وسط زندگی... راستی شما یه کار واسه من سراغ ندارید؟
ایها المشاهدینَ الکرام، سلامٌ علیکم
فی هذا الزمان ،انا فی کل المتحاناتی مقبول و کل الدروسی یَتمَمُ الا الپروژه ، التی موضوع کلفت و ضمخت. ان شاء الله ، انک سیتمم فی الاخر التابستان امسال . و هذا الوبلاغ ، بروز می شود فی کل الاوقات الذی انا صاحب اکانت کافی ، و فی مدینتی اکانت بسیار جِران و دست نیافتنی فانه ساعتی 500 تومان ناقابل. و فی هذا المکان اجد اینترنت ارزان حتی ساعة 100 تومان . و لهذا انا یداغون کل الخطوط التلفن و جاء قبض تلفن بمبلغ 50000 تومان فی الماه الگذشته . و اکثره داخل شهری . و اکنون انا مانده ام فی پرداختک و کمری خم گردید فی تحتک . ولکن هذا المرض لا دواء فیه و الاعتیاد الکثیر و لا قادر لترکه و هرچه باشد مبلغ التلفن بتخم یساری . بهر حال انا عازم الوطنی فردا بعد الظهر ان شاء الله . و رایت کثیرا بالفراغ البال. والسلام.
سلام
بابا پيشرفت....اين پرشين بلاگ هم بالاخره به پيشرفتهای جديدی نائل شد....جدا مبارکه...
امشب نشستم برای صدمین بار فیلم "
دیگه چه خبر" کار خانم
تهمینه میلانی رو دیدم. من رو یاد سال 72 می اندازه و دفعه اولی که این فیلم رو دیدم .

ضمنا اون طراحی سيستم های تبريد و سردخانه لعنتی هم پاس شد...مبارکه
دیروز- امروز- صبح-خواب-5/9- 10 – تلفن- تلفن – حرف – حرف- سلف سرویس – ناهار – چلومرغ – مجید – لعنتی – تبرید – 5/6- تهوع –تهوع – درس – استاد – پدرسگ – سلف سرویس – ناهار- مزخرف – بی اشتها – گرما – گرما – اتوبوس – گرما – باد داغ – دانشکده – استاد – نیست – نیست – گرما – تشنگی – سه طبقه – استفراغ – سردرد – سردرگمی – پشت در – پشت شیشه – 77461106 – 77461106 – 5/6 – 5/6 – نه – نه – سردرد – دلهره – ترم آخر – سراب – نامرد – نامرد – دفتر – دانشکده – اعتراض – اعتراض – استاد – استاد – دفتر – سلام – سلام – نمره – نمره – غیبت – غیبت – غیر مجاز – غیر مجاز – 13 – 5/6 – 13 – 5/6- اعتراض – خداحافظ – خداحافظ – حیاط – نیمکت – اعصاب – خرد – خط خطی – گرما – گرما – عطش – پیاده – اتوبوس – خانه – زیرزمین – چایی – چایی – تهوع – تهوع – تهوع – زندگی – زندگی – نفس – بیرون – میدان – خیابان – مغازه – فتوکپی – عکاسی – سوپری –بنگاه – دوچرخه – رکاب – دعوا – دعوا – پیاده – خانه – 30/22 – ورق – ورق – ورق – حکم – دل – حکم – خشت – شلم – 135 – 145 – 120 – 140 – دوبل منفی – جوکر – قرمز – حکم دل – تلفن – تلفن – تهوع – تهوع – زیرزمین – گازوییل – آخر همه – ته قافله – زندگی – زندگی – من – من – دیروز – امروز – فردا – حرکت – سکون – سکون – سوت ممتد – نوار قلب - _________________- مرگ – تابوت – خاک – خاک – خاک – فاتحه - فراموشی
پنج شنبه آخرین امتحان را دادم. آخرین امتحان دوران تحصیلم را . بعد از 17 سال. انگار همین دیروز بود که بابام من رو تا مدرسه رسوند و من رفتم کلاس اول ابتدایی. انگار همین دیروز بود. چقدر سریع گذشت. انگار همین دیروز بود که کنکور قبول شدم و با کلی امید و آرزو پا شدم اومدم یزد . چقدر زود تموم شد. تمام این 5 سال دانشجویی مثل برق و باد گذشت... چقدر شب امتحان خر زدیم... چقدر دنبال نمره دویدیم. چقدر واحد افتادم . روز اول که اومدم دانشگاه... آشنایی با بچه های دانشکده...اردوها ... کلاسها...حیاط مجتمع فنی...حرفها ...نگاه ها...خنده ها ...گریه ها...همه چیز تو این 5 سال خاطره انگیز بود...
زندگی همه اش همین خاطره هاست ... یه روز هم میاد که بر می گردیم نگاه می کنیم می گیم عجب دورانی بود جوونی...یه روز هم میاد که باید همه این خاطره ها را ول کنیم و بریم ... بریم و شاید خودمون هم یه خاطره بشیم
دیشب بچه ها ریخته بودند بیرون. تو خیابونا. همه جا شلوغ بود. و نفس که می کشیدی اول دماغت می سوخت و بعد هم چشمات . رفتیم سر کوچه. روبروی دانشگاه. شعار می دادند بچه ها. آتیش هم روشن کرده بودند. از دو طرف باران گلوله های اشک آور می اومد.همه در رفتند.من رفتم خونه حمید. چشمام می سوخت .حمید هم همینطور.و بقیه بچه ها. اجاق گاز را روشن کردیم نشستیم کنارش.سرمون رو می گرفتیم روش . خوب شد چشمام. دوباره رفتیم بیرون . این بار با حوله.گرفتیم در دماغامون . دوباره شلوغ شده بود. جلوی در دانشگاه. عجب آتیشی راه انداخته بودند.رفتیم تو دانشگاه.خیلی ها بودند. هر چی دستشون می افتاد آتیش می زدند. لباس شخصی ها تک و توکی بودند.تا بچه ها را می دیدند عین سگ در می رفتند. تا ساعت دو صبحاونجا بودیم.با ترس و لرز برگشتیم خونه که یه وقت تو کوچه نریزند سرمون. رسیدم خونه رادیو را روشن کردم.داشت می گفت دیروز اسراییلی ها به سمت نیروهای انتفاضه فلسطین گاز اشک آور پرتاب کردند. خنده ام گرفت. خسته بودم.خوابیدم.امروز صبح بر گشتم طرف دانشگاه.همه چیز عادی بود. غیر اسفالتهایی که اثر آتش دیشب رو داشتند و دیوارهایی که شعار هاشون رو پاک کرده بودند.
از اينجا شروع کنم
.
. .
..................................... يا از اينجا
.
.
.
.
.
.
...............................................................................................يا اينجا
.
.
.
.
.
.
.
.................... شايد هم از اينجا
به هر حال فرقی نمی کنه...از هر جا که شروع کنی به يه جا می رسی.آخرش می ميری. یه کاری کنیم که بهتر بمیریم
.
.
.
وای از درد غريبی...
والسلام
قوطی کنسروخالی پر شده بود از ته سیگار.دو تا پاکت خالی بهمن هم روی زمین افتاده.تمام فضای خانه بوی سیگار گرفته بود و بدن پسر بوی عرق.دراز کشیده بود روی زمین و خاکستر سیگارش رو می ریخت توی لیوان خالی بغل دستش.خاکستر ها روی ته مانده چایی ولو می شدند و وا می رفتند.بیرون هوا نیمه روشن بود.آفتابی بود یا نه .انگارابری بود...باد می آمد یا نمی آمد ..معلوم نبود...از توی اون دوتا پنجره نزدیک سقف هیچی معلوم نبود.فقط می شد فهمید روز است. پسر پا شد .دهنش تلخ بود و نفساش، بوی خاکستر می داد.دلش آدامس می خواست.پا شد یه جرعه آب خورد.بطری نوشابه رو روی زمین ولو کرد و دوباره بر گشت همون جایی که خوابیده بود.چشماش رو بست.سرش درد می کرد.نور ،هر چند باریکه ای بیشتر نبود ،اذیتش می کرد.حالت تهوع داشت.هوس چایی کرد.اما نه چای داشت و نه قند.کپسول گاز هم مدتها بود تموم شده بود.همونجور خوابیده دست دراز کرد بطری نوشابه را برداشت.خالی بود.پرتش کرد اونور اتاق.پاکت سیگارش رو بر داشت.یه نخ سیگار گذاشت زیر لباش.پاکت خالی رو مچاله کرد و انداخت همون جایی که بطری خالی آب را انداخته بود.دنبال کبریت می گشت. پیداش کرد.خالی بود.با تمام نیرویی که داشت فشارش داد و کوبیدش روی زمین.ته سیگار توی دهنش خیس خورده بود.برش داشت و تو مشتش له اش کرد.دراز کشید دوباره.سرش درد می کرد.بدنش بوی گند گرفته بود.می خواست استفراغ کنه.غلط زد روی پهلو.نگاهش افتاد به قاب عکس روی دیوار.یه وجب خاک نشسته بود روش.ولی هنوز عکس یه پسر جوون توش پیدا بود که کت و شلوار مشکی پوشیده بود و توی یه دستش یه دسته گل بود و توی دست دیگه اش دست یه دختر که لباس عروسی پوشیده بود.و رو لب هردوشون یه لبخند که انگار هزار سال دیگه هم پاک نمی شه.پسر فکر کرد چقدر آشناست این عکس. سرش سنگین شده بود.بدنش بوی لاشه می داد.می خواست عق بزند.چشماش درد می کرد.سرش تیر می کشید...
شايد هميشه آنچه مي انديشيم درست نباشد.
بعضي وقتها دل ما،ما را به بيراهه مي برد
ما گم مي شويم ...ولي فكر مي كنيم راه را پيدا كرده ايم
نقطه مقابلي هم هست...مواقعي هست كه راه را پيدا كرده ايم...درست جلوي پايمان...جلوي چشمهايمان... اما نمي بينيم...نمي خواهيم ببينيم
شك به سراغمان مي آيد،دودلي،بد گماني...و آن وقت تمام شانسهايمان را لگد مال مي كنيم...بهترين پيشامدها را به بدترين شكل تعبير مي كنيم و پشت مي كنيم به تمام خوبيها
چه چيزي مي تواند راه درست را مشخص كند؟
چه دانشي لازم است تا بتوانيم در شرايط حساس بهترين تصميم را بگيريم؟
پاسخ يك چيز است : تجربه
و تجربه فقط با گذر زمان حاصل مي شود
به همين سبب خداوند انسان را شجاع آفريد تا بتواند ريسك كند
*************************************************************
تجربه ها يگانه اند
آنچه براي من پيش آمده ،براي شما پيش نمي آيد
تجربه ها تابع زمان و مكان هستند
به همين خاطر ما بايد هميشه آماده برخورد با مسائل جديد باشيم...حتي اگر از تجربه هاي پدرانمان استفاده كنيم
تجربه علمي شخصي است...اما دانستن تجربه هاي ديگران همواره مفيد است
فقط بايد مواظب باشيم اين دانسته ها شجاعت ما را سلب نكنند
**************************************************************
تجربه هاي جديد هميشه مفيد نيستتند .حتي شايد بهاي زيادي را طلب کنند.شايد زندگيت را مطالبه کنند. اما از همه اينها مهمتر ، زمان استفاده کردن از اين تجربه ها است . بعضي ها دقيقا وقتي در بستر مرگ افتاده اند به صرافت مي افتند که در زندگي تجربه هايي هم داشته اند
***************************************************************
خوشحال می شم نظرتان را در مورد اين نوشته برايم بفرستيد...
آنچه هست نیست.هستی یک ایهام مطلق است .ژرف زاری از نادانستن ها.
در میانه راهی . نه یارای دید آنچه آمدی داری و نه چشم را بینایی به اندازه دید انتها است . اگر بیناتر باشی ، سنگها کمتر بر پایت بوسه های سرد می زنند.
آنچه گذشته نمی آید ، آنچه نیامده نیست ،حال را جز درک گنگ و وسعت دید تنگ ، زبان فهم نیست.
-آنچه روح انسان دارد، یارای سفر در عرض زمان است ، گاه فردا راا به امروز می کشد و با خیال ، حال را سر می کند . گاه افسار گذشته را می گیرد و امروز را دیروز می کند . نه آن مقصد است و نه این مرکب . جز کنون ، چیز دیگر نیست و حال را به امید ِ دیگرْ حال ، محال می کنیم .
-آنچه می بینیم ، ان نیست که هست ،که هستی هر هست جز در ذات خویش معنای اصیل ندارد. آنچه می بینیم ف آن است که چشمان ما اجازه دیدن آنرا می دهد ، نه آنکه ذات ِ اصل ِ آن نمایان می سازد. درک ما بسته به چشم ما است و چشم ما بسته است .
-انچه می خوانی، آن است که من نوشته ام . تو با چشمان خود می خوانی ، من با دستان خود نوشته ام . این با آن در تضاد است . زندگی همان تضاد و ایهام است . تو می توانی در بودن خود نیز شک کنی.
سلام
بد جوری قاطی کردم...نه دست و دلم به درس خوندن می ره نه حال و حوصله کار دیگه ای رو دارم.هر شب تا دم صبح بیدارم و هر روز تا لنگ ظهر خوابم.خلاصه حسابی اوضاع و احوالم ریخته به هم.این پروژه لعنتی هم زده تو کاسه کوزه ما .درسته که هیچ کاری نمی کنم ولی خودتون که می دونید درس نخونده بدجوری اعصاب آدم رو مالش میده.من پارسال خر شدم کلی واحدهام رو حذفیدم حالا مث خر که چه عرض کنم ...مثل کرگدن تو گل تپیدم.حالا به شما هم توصیه می کنم(البته اگه دانشجویید) خدا وکیلی نرید تو فکر کنکور فوق و نمی دونم سربازی و از این حرفا واحداتون رو نگه دارید و خودتون رو 10 ترمه کنید...به خدا وقتی شماره ترم آدم از 8 رفت بالا تر درس خوندن خیلی سخت می شه...حالا باز خوبه که من واحد زیادی ندارم گیرم فقط به پروژه است.
از اینا گذشته نمی دونم چرا آروم نیستم...اتگار که مضطرب باشم ...یه چیزی از درون آزارم میده ...یه هراس مداوم...انگار یه فریاد نکشیده تو دلت باشه...یه جور سردرگمی.بدتر اینکه نمی دونم علتش چیه .یه درد بی علاج...اصلا یه مرض ناشناس ...بدجوری به هم ریختم ... بد جوری قاطی کردم..
اول اینکه منو ببخشید ...چند روزیه که این قالب لعنتی به هم ریخته و حالم رو حسابی گرفته...امیدوارم دیگه امشب درست شده باشد....
________________________________
آه ....عشق چه کالای گرانی است
آن سان که جانت ،جانمایه ناچیزی است
بر خرید آن اگر پا بفشاری
با هیاهوی روز
می گردی
در پس هر دیوار
د رپس هر نگاه
این سو ، آن یو
اینجا ،آنجا
آه .....عشق چه کالای ارزانی است
آن گونه که با نگاهی پا می گیرد
و با سخنی بر باد می رود
گر تند گویی و نا آرام
با باد
د رگردشم
چون کولی ،بر هر کوی
می چرخم ،می گردم ،....عاقبت می میرم
ما فرياد زديم...
از دور توده اي نمايان بود
چون رسيديم
طنابها
با لبخندي يخ زده
انتظار گردنهاي ما را مي کشيدند
آفتاب در غروب بود
از دور صداي فرياد مي آمد
سلام....امروز عصر به سرم زد بيام خونه٬ پا شدم درس و دانشگاه رو ول کردم نشستم تو اتوبوس ٬ الانم نشستم تو خونمون ....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مگذارفريبت دهند
به خانه تو را بازگشتی نيست
روز به پايان می رسد
از باد شبانگاهی به لرزه می افتی
ديگر فردايی نخواهد بود
«برتولت برشت»
ديروز تصميم گرفتم يه تغييراتی تو قالبم بدم....يکی اينکه خودم رو معرفی کردم تا مواضعم شفاف بشه !!!!!! اسم صفحه رو هم از چرنديات يک دانشجوی ديوانه به اين اسم جديد که اون بالا می بينيد تغيير دادم....
راستش اين روزا اساسا حال و حوصله ندارم...کارهلی اين پروژه لعنتی مونده...انتقال حرارت رو هم که نميشه ولش کرد...اين نرم افزار Ansys هم که خودش سه چهار ماه وقت می خواد تا راه بيفتی....خدا به خیر کنه این دو سه ماه رو...
امروز به يه نکته جالب بر خوردم...يه جور توهين فرهنگي ...يه چيزي تو مايه هاي جناب آقاي فلاني تمنا مي کنم بتمرگيد اون گوشه...اختيار داريد...خواهش مي کنم خفه شيد...يا هر چيز ديگه اي که مي خوايد اسمش رو بگذاريد...راستش تا حالا زياد با پروکسي سروکار نداشتم...اکثرا سرورهايي که ازشون استفاده مي کردم پروکسي نداشتند.ولي ديشب چشمهايم از تعجب چهار تا شدند وقتي ديدم سايت
نبوي آن لاين را بلوکه کردند...و بدتر از اون وبلاگ
احسان رو هم همينطور...مي خوام بدونم اين وبلاگ و اون سايت چه چيز غير اخلاقي و يا مضر به حال جمهوري اسلامي دارند...من به هر نحوي که شد بالاخره وبلاگ احسان رو خوندم...بيچاره نه يه کلمه سياسي مي نويسه نه چيز ديگه...سرش به اون ابزارهاي فارسي خودش گرمه...خدا آخر عاقبت ما را به خير کنه...
-----------------------------------------------------------------------
من به دنبال تو بودم در ازل
آنسان که صيدي در پي صياد
تو رفتي بي من و من مانده ام تنها
ز دست چشم آتش بار تو
به ياد چشم خون آساي من
فرياد ...اي فرياد
-----------------------------------------------------------------------
بعضی از دوستان پرسيده بودند اشعاری که می نويسم از کيست....بايد بگويم دزدی ٬دزدی است...شعر و يا هر قطعه ادبی جزء اموال شخصی سراينده محسوب می شود...اگر می خواهيم شعری از کسی جايی بنويسيم شرف حکم می کند نام صاحب آن را هم ذکر کنيم...تمام اشعاری که از ديگران در اين صفحه نوشته می شود با ذکر نام سراينده درج می شود....مابقی چرنديات خودمه....
سلام
آفرین صد آفرین هزار و سیصد آفرین....به این پرشین بلاگ که بالاخره سایتش راه افتاد دوباره....اساسا دو تا سایت هستند که حسابی با هم رقابت دارند تو صنعت دیزلیسم ...یکی سایت سازمان سنجش یکیش هم همین پرشین بلاگ خودمون...
ضمنامن باز هم گير اين صفحه کليد های دانشگاه افتادم...
۱-اول از همه بايد عذر خواهی کنم دير کردم...خلاصه عشق و عاشقيه و از اين حرفا ...

اما دو تا دليل داشت: يکی اينکه اينجا چند روزی سرور ها از کار افتاده بودند . فصل ميانترم ها هم بود و ما هم که حسابی درس می خونيم و از اين حرفا....
*******************
۲-مي چکد از خوشه عمرم
ميوه هايي کال و خشکيده
روزهاي عمر من اکنون
مي رود آرام و پوسيده
من دگر من نيستم،آن من جاري
من کنون مرداب گنديده
رودهاي جاري جانم
عاقبت با باد خشکيده
******************
"بار ديگر
و خنجري از پشت"
ز دست آنکه رفيقش پنداشتي
آنگونه که به اعتماد دستانش
پشت بدو کردي
و ناگاه
زخمي عميق
تا بن جانت را سوزاند
ز دست کدام رفيق
اينگونه خنجر مي خورم
يا نه....به من بگو
کنون که سگان که والاترند
که به تکه ناني
تو را به ياد مي آورند
بگو ...بگو
ز دست کدام رفيق
خنجر نمي خورم
چون به اعتماد او
نگاه به ديگر سو کنم
______
دردي است عظيم
که روحت را به مسلخ مي برد
و جانت را _ و هر چه داري-
بر باد مي دهد
اينگونه بايد زيست
بي شرم و پست
و به باد اعتماد نشايد
که نسيمش فريبي است
تا طوفانش
چشمانت را وام بستاند
۳-
اين جون می دهد برای روی سنگ قبرم:
برای من گريه نکنيد
گريه٬ برای چون شمايی است.
که بی کس و تنها٬بی يار و ياور ٬سالها است روز و شب را به هم می دوزيد و می دويد
تا شکمی سير کنيد و بخوابيد.
بگذاريد من به حال شما زار بزنم.
من اينجا٬ راحت و امن آسوده ام .
نه باد ٬ نه باران ٬ نه طوفان ٬هيچ چيز مرا نمی آزارد.
نه روزها و شبهای تکراری٬نه آمدنها و نه رفتنها ٬هيچ چيز کنج آسودگی مرا بر هم نمی زند.
من آرام خفته ام .اين شماييد که بايد در پی لقمه نانی٬جرعه آبی و گوشه امنی جان بکنيد تا عاقبت روزی بميريد.
گريه شما را شايسته است.گريه شما را بايسته است.
مي دونيد...کوير ممکنه که بي آب و علف باشه،درسته که تو ظهر از آسمون آتيش مي ريزه پايين،هر جا رو هم نگاه مي کنيد يه کپه خاک مي بينيد...اما خوبيش اينه که اينجا اينترنت مفته...10 ساعت ميشه 1500 تومن...تازه 1000تومني اش هم هست...از اينا گذشته يه ماه نامحدود 20000 تومن ...آره خلاصه اينجا هفت هشت تا توپ داره و دو سه تا شرکت که آنتن دارن همه اشون هم با هم افتادند تو رقابت و هي قيمتهاي همديگر رو مي شکنند...خلاصه اينجا اينترنت مثل سنگريزه تو خيابون ريخته...تازه سايت دانشگاه هم هست که ديگه بهشت برينه...مي ري دو ساعت اينترنت کار مي کني يه قرون پول هم نمي دي...بابا به اين مي گن زندگي...من که حاضرم تو کوير لوت هم زندگي کنم ولي اينترنت داشته باشم مدام هم غم و غصه شارژ کردن نداشته باشم...
انگار همين ديروز بود...همين ديروز که بار و بنديلت رو جمع کردي و اومدي خونه...چقدر هم دلت خوش بود...21 روز از درس و دانشگاه خبري نبود.يادته...همون روزي که داشتي با اتوبوس بر مي گشتي لم داده بودي به صندليت و داشتي به حميد مي گفتي اين راه رو بايد يه روز دوباره برگشت ...الان همون روزه.که بايد دوباره برگردي.يکشنبه صبح...ساعت 8...بازهم دانشگاه...بازهم...بذار ببينم..اين پنجمين بهاري است که تو دانشگاهم ...پنج سال...زندگيه ديگه...تا چشم باز کني مي بيني گذشته...همينه ديگه.
راستش اگه از اين به بعد تريپ نوشته هام عوض شد تعجب نکنيد...وسط اون کوير برهوت غير از افکار نيهيليستي چيزي به فکر آدم نمي رسه.حالا خدا کنه اونجا بشه اکانت دانشگاه را دودر کرد.وگرنه يا بايد برم تو صف سايت اينترنت يا کلي پول بي زبونم رو بدم بالاي اکانت و تلفن و از اين حرفها...اعتياد ديگه کاريش هم نميشه کرد.به قول بعضيا اين کامپيوتر هم شده منقل ما،مودم هم ذغال مونه،اين اينترنت هم که در صدر مواد افيوني قرار داره...خدا فقط رحم کنه به اين چهار تا واحد باقي مونده...و اون پروژه کذايي...
تو رو خدا وسط نماز جمعه هاتون دعام کنید
ديروز مثل اينکه بعضی از دوستان باور نداشتند که ساعت ۵ صبح باشه و از اين حرفها....واسه رو کم کنی و اثبات و اين تریپا ساعت رو هم به قالبمون اضاف کرديم....
بابا اکانت....جدا خيلی چيز خوبيه....ضمنا الان من تو دمای ۶۷ درجه دارم زندگی می کنم
قابل ذکر است فردا صبح ساعت ۷ بايد مراسم سخت و طاقت فرسای ۱۳ بدر را برگزار کنيم....الان هم ساعت ۵ صبح می باشد....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
داشتم الان فکر می کردم اون قديما که شبها می خوابيديم چه مزه ای داشت....فعلا ساعت خواب من شده ۸ صبح تا ۲ بعد از ظهر....
ضمنا اگه تا حالا اين بازی IGI رو ندیدین برین حتما ببینین...حیفه...پس فردا میمیرین اونوقت اگه ازتون پرسیدن این IGI چیه چی جواب میدین؟؟ اونوقت باید برین جهنم...بعدا نگین نگفت
دیگه داره حالم از دست خودم به هم می خوره.می دونید چرا؟ واسه اینکه هر وقت جلوی این لعنتی نشستم ٬ تا صبح علی الطلوع باید بشینم.انگار که مسخ شده باشم...اما نه مسخ نشدم..معتاد شدم...بدجوری هم معتاد شدم...امان از وقتی که این اینترنت لعنتی هم باشه...اگر هم نباشه بدتر...خمار می شم...مث معتادا...با هیچ چیز هم آروم نمی شم الا خود فلان فلان شده اش....کاش لااقل مفتکی بود....تازه بدبختی وقتی شروع می شه که قبض تلفن عزیز بیاد در خونه...خوبیش اینه که اونوقت من اینجا نیستم...رفتم دانشگاه....آخ گفتم دانشگاه....می دونید دانشگاه لغتیه که هم معنیه با کلی اینترنت مفت و مجانی در یک محیط با حال...راستی که دلم واسه سایت اینترنت دانشگاه تنگ شده....تازه می دونید کیفش کجاست؟ حالا اینترنت و همه چی به کنار...با حال ترین چیز توی سایت اینترنت دانشگاه اون دسته از دوستانی هستند که برای اولین بار با اینترنت روبرو می شوند...اکثرا هم در حال پیدا کردن محلی برای تایپ آدرس هستند(البته اگه بدونند آدرس چیه)و یا ورژن بالا ترشون دارند با زحمت هر چه تمامتر ایمیل باز می کنند...واقعا دیدنیه...با کیبرد ور رفتنشان...کلافه شدنشان...خلاصه حسابی حال می ده...مخصوصا اگه طرف مونث هم باشه که دیگه نور علی نوره


آخه می دونید دختر خانمهای عزیز اصلا دلشون نمی خواد یکی فکر کنه دفعه اولشونه( کار با اینترنت رو می گم) واسه همین اصلا به روی مبارک هم نمیارند که واسه تایپ yahoo.com یه ربع وقت صرف کردند....حالا بگذریم از این مساله که ما هم خودمون یه روزی همین طوری بودیم...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
امشب رکورد زندگیم رو شکستم و دو تا فیلم دیدم...خداییش هر دو تاش هم با حال بود....اولیش the quick and the dead بود با بازی شارون استون و لئوناردو دی کاپریو عزیز .با اینکه کلی حذفی داشت و بعضی وقتها روی سینه شارون استون شطرنجی می شد اما خوبیش این بود که زیر نویس فارسی داشت و داستان تو دستت بود....بعدیش هم
unfaithful بود که خداییش محشره (می شه گفت یه چیزایی تو مایه american beauty) و ارزش دیدن رو داره.زیر نویس انگلیسی اش هم کلی حال میده .هم به محدوده لغاتتون هم اینکه کمک می کنه بفهمین چی به چیه...فقط بگم سعی کنید ۱۸ سالتون شده باشه و این فیلم رو نیگا کنید وگرنه بنده مسئول آن نخواهم بود....
هو الباقی
مجلس ترحیم
با کمال تاسف و تاثر درگذشت ناگهانی مرحوم مغفور «اکانت» را به اطلاع دوستان و آشنایان می رساند...بدين منظور مجلسی واقع در قطعه ۴۳ پرشين بلاگ برگزار می گردد...حضور دوستان و آشنايان موجب تسلی خاطر کانتر عزيز می گردد...ضمنا هزينه نهار صرف خريد يک اکانت ديگر گرديد...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
می دونيد به نظر من وجود يه برادر کوچيکتر تو زندگی انسان لازم و ضروری است...چون می شه وقتی اکانت آدم ته می کشه ٬ ميشه از مال اون دو دره کرد...به همين راحتی...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱-عراق ۸ سال از صبح تا شب به ايران حمله کرد(و از شب تا صبح هم همينطور)
۲- اساسا دو تا شيطان وجود دارد: يکی شيطان کوچک که به آدم سجده نکرد...و يکی شيطان بزرگ که به امام خمينی سجده نکرد...
۳- اين آمريکا چيز خيلی بدی است...يه چيزی تو مايه های دوم خرداد قديم
۴- ما با آمريکا مخالفيم
۵-ما با عراق مخالفيم
۶- آمريکا به عراق حمله می کند
۷-ما با جنگ مخالفيم مخصوصا اگر توسط آمريکا و بر ضد عراق باشد
۸- اساسا ما با همه چیز مخالفیم مگر خلاف آن ثابت شود.
۹-همه بر ضد جنگ راهپیمایی می کنند حتی ما
۱۰ -حالا خدا وکيلی يکی به من بگه اين سياست ايران در قبال جنگ چيست؟؟؟
ببينيد اگه آمريکا ببره نصف دنيا خوشحال ميشند چون با جنگ بر ضد عراق موافقند....اگه صدام ببره نصف ديگه دنيا خوشحال می شند چون با جنگ بر ضد عراق مخالفند...اما در هر دو صورت سياست خارجی ما شکست خورده چون با هر دو تا هم مخالفيم هم موافق!!!!!
من به يه مشکلی بر خوردم...اگه بخاری رو روشن کنم گرمم می شه اگه خاموش کنم چايی سرد می شه ...شما بگيد چيکار کنم؟؟؟؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
می دونيد...يه مشکل ديگه هم هست...من بدجوری به اينترنت حساسيت دارم..تا ته يه اکانت را در نيارم ول کن نيستم...قالبا هم ۶-۵ ساعت کانکت هستم...الان ۵/۶ صبحه...ديشب هم نخوابيدم همش پای اين کامپيوتر بودم...يعنی الان دقيقا ۸ ساعته نشستم و بلند نشدم(بماند که مثانه ام دارد می ترکد....گلاب به روتون)..۲ ساعت ديگه هم با يه بابايی قرار گذاشتم تا جريان اين خط تلفن جديد رو سری کنيم....حالا نمی دونم چيکار کنم

فعلا برم يه سری بهwc عزيز بزنم
ديروز يه عيدی با حال گرفتم ...۱۷ تومن...اما چه ۱۷ تومنی...يه ۲ تومنی کاغذی با عکس محمدرضا شاه...يه ۵ تومنی کاغذی با همون عکس...و يه ده تومنی تا نخورده...حالا بپرسيد از کی...از شوهر عمه عزيزی که سال تا سال نمی بينمش...خداييش خيلی حال داد...تازه سيد هم هست.فکر کنم گوش شيطون کر اين سال ۸۲ يه خبرايی بشه...سالی که نکوست از بهارش پيداست.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و اما ....من موندم ... چرا ما ايرانيها اينقدر روی جنسيت افراد حساسيم؟
چرا روابطمان را بر اساس جنسيت افراد پایه ریزی می کنیم؟؟ چرا جنسيت را مقدم بر انسانيت می دانيم؟؟ چرا دست از اين قالبهای تکراری و کهنه بر نمی داريم؟ اين دختر است ..اون پسر است...چرا هيچ وقت همديگر رو به چشم « آدم » نمی بينيم؟ چرا اگه يه دختر و پسر با همديگر حرف بزنند دنبال نکات ناجور قضيه می گرديم؟ مگه نميشه يه دختر و پسر به عنوان دو تا آدم با هم حرف بزنند؟ مگه نميشه يه دختر و پسر با هم حرف بزنند و حرف شاعرانع و عاشقانه ای هم پيش نياد؟ مگه نميشه يه دختر و پسر با هم دوست باشند بدون هيچ رابطه اضافی؟؟ می دونيد...اشکال از گيرنده های ما است که همه چيز رو به رنگ و بوی جنسی ميگيره و فکر ميکنه همه روابط دختر و پسر حتما نکات غير دينی هم بايد داشته باشه...ولی به خدا اينجور نيست...نبايد اينجور باشه...بدون تعارف بگم همه ما ايراني ها از اين لحاظ دچار بيماری هستيم...هر رابطه ای رو نامشروع می دونيم...فکر می کنيم پشت دوستی يه دختر و پسر حتما افکار شيطانی وجود داره...اصلا نمی تونيم تصور کنيم که رابطه و دوستی يه دختر و پسر قبل از هر چيز رابطه دو تا انسانه...به قول سهراب:« چشمها رابايد شست ...جور ديگر بايد ديد...» ...موفق باشيد
عيد شد...دو سه روز هم گذشت...يک سال جديد...سال 82 ...اين سالها ، هر کدوم مثل يه کيسه نايلون مي مونند که مي شه 365 روز رو ريخت توش.درش رو بست و يه گوشه انداخت...اکثرا به هيچ دردي هم نمي خورند
می گن راکتهای آمريکايی به آبادان هم اصابت کرده...(البته اگه لاف نباشه) آبادانيه تا ديده راکتها دارند مياند داد زده :« آهای وولک ٬ اينجا آبادانه ٬ بصره دو تا کوچه پايينتره »
چند روز پيش که از ميدون آزادی اصفهان رد می شدم ديدم يه بابايی پرچم يا حسين رو داده دست مجسمه کاوه آهنگر...کلی فحش نثارش کردم که چرا ما ايرانی ها اينقدر احمقيم و نمی فهميم بعضی مسائل اصلا به هم مربوط نيستند.ديشب هم يکی از دوستان عکسی از اين واقعه تاريخی برايم آورد. حيفم آمد شما از اين واقعه تاريخی فيض نبريد:
سلاممممممممممممممم
سال نو مبارک
Happy New Year very very zyad
مي دونيد اگه بگم شايد بخنديد...ولي من هميشه وقتي جلو مونيتور مي نشينم مي ترسم منفجر بشه...فکرش رو بکنيد ...نشستيد جلو کامپيوتر و با خيال راحت داريد فيلم مي بينيد يا چت مي کنيد يا تايپ مي کنيد يا هر کار ديگه...بعد همينطور که زل زديد به صفحه مونيتور يه دفعه ...بنگ ...بترکه توي صورتتون...حداقلش اينه که کور مي شيد...حالا صد و بيست سي هزار تومن پول مونيتور جهنم...
من شنيده ام ويروس I Love You همچين کاري مي کنه..درسته؟؟؟؟
اين سال 81 هم داره کم کم تموم مي شه .با همه خوبي و بدي هاش با همه سختي هاش خنده ها و گريه ها....بگذريم...راستي ،به يه چيزي توجه کرديد؟هر چي جلوتر مي ريم انگار اين روز ها و ماه ها و سال ها زودتر مي گذرند و تموم مي شند . اون قديما يادمه (منظورم 7-8 سال پيش) يه سال خيلي بيشتر طول مي کشيد...نه مثل حالا ..تا چشم به هم مي زني بهار و تابستون و پاييز و زمستون...و باز دوباره...نمي دونم شايد مال اين باشه که زيادي تو لاک زندگي فرو رفتيم...البته يه نظريه هم هست که خودم مطرح کردم و اگه دوست عزيز و صميمي ام،مرحوم انيشتن رحمه ا... عليه زنده بود بر اين نظريه صحه مي گذاشت و اون اينه که به عبارتي مي شه گفت هر لحظه بر سرعت زمين افزوده مي شود و زمين با سرعت بيشتري به دور خورشيد مي گردد. به عبارت ديگر حرکت زمين حرکت با سرعت ثابت نيست و يک حرکت شتابدار با شتاب مثبت است.از اين رو هر سال بر سرعت زمن افزوده مي شود و زمين در مدت زمان کمتري به دور خورشيد مي چرخد.البته اين حرکت مخصوص زمين نيست و کل کائنات با حرکت شتابدار حرکت مي کنند. يعني هر لحظه بر سرعتشان افزوده مي شود.اين حرکت تا جايي ادامه پيدا مي کند که نيروي گريز از مرکز ناشي از اين سرعت بر نيروي جاذبه غلبه مي کند و جهان از هم مي پاشد.
با تشکر
حاج حسين نظريه پرداز
هر روز که می گذرد سرمای مرگ را بيشتر احساس می کنم ...هر روز انگار يک قدم...چند قدم ديگر مانده ؟
سلام...ديگه کم کم داشت يادم می رفت چيزی به نام اينترنت هم وجود داره...راستش رو بخواين تو دانشگاه اصلا حال و حوصله تو صف ايستادن واسه يه ساعت اينترنت رو نداشتم..از دوستانی که در اين مدت لطف کردند و به اينجا آمدند متشکرم...خيلی مرسی...
راستش ديشب رسيدم خونه ...يعنی حول و حوش ۴ ساعت پيش...خيلی دلم تنگ شده بود واسه اينترنت و موس و صفحه کليد...البته اومدنم هم خدايی شد چون اصلا قصد نداشتم بيام ولی اومدم...بگذريم...کلی مطلب دارم واسه نوشتن...ولی حالا خوابم مياد...
راستی فردا تاسوعا است....
تا حالا فکر کرديد قيد همه چيز رو بزنيد بريد تو کوه زندگی کنيد ؟ خيلی باحاله نه؟ خودت بکاری٬خودت بخوری٬ همه چی از خودت باشه ٬ تازه يه چيز مهمتر هم باشه ٬ سکوت و تنهايی...
راستی ...ما ايرانی ها يه خصلت جالب داريم ...اونم اينه که هر چيزی رو از دست داديم برامون عزيز می شه....مثلا طرف فلان کتاب يه سال تو خونش خاک می خورده..تا رفيقش ازش می خواد دو شب کتاب رو بده بخونه ٬کتابه می شه عزيز ترين چيز دنيا...حالا ماجرای ما و خونه هم همينه
چقدر هوا سرد شده ....سرد سرد....
آقا قدر خونه هاتون رو بدونيد...از جاتون هم جم نخوريد...دهنم سرويس شد تا يه خونه گير آورديم...حالا تازه اسباب کشي مونده...
الان ۱۴روزه که اومدم خونه و هنوز نرفتم دانشگاه...يه جورايي دلم تنگ شده واسه اونجا..اون هفته بايد برگردم دانشگاه...اين موضوع خونه هم خوب بهونه اي بود تا درس را بيخيال بشم...حالا اگه خونده بودم و بعد هم قبول مي شدم جواب بچه هارو چي مي دادم؟...خدا را صد هزار مرتبه شکر...
راستي اگه وقت کردين يه سري هم به اين دکتر کاظي ما بزنيد...بابا ايول کاظی خودمون...تو هم انگار يه چيزايي حاليته...من فکر مي کردم اين کاظي خان فقط بلده ويندوز نصب کنه...نگو کلي چيز حاليشه بچه مردم....به هر حال اگه يه سري به
کاهوو! ي کاظي بزنيد بد نمي بينيد...تازه ميگم جدم هم دعاتون کنه
يه قولي هم به اين
فرشاد+ خان گل داده بودم...امروز عملي شد...لينکش از امروز بر آسمان وبلاگ من نورفشاني مي کند...فرشاد خان چاکرتيم دربست...خداييش بلاگ قشنگي از آب در آورده...من که هر کار کردم از يه سري رموزاتش سر در نياوردم.
برين ببينين خودتون مي فهمين...
راستي ..هوا خيلي سرد شده...سرد...سرد...
بابا خوش به حالا
احسان و
خر مگس ..لا اقل دو کلوم درس واسه اين امتحان کوفت و زهر ماري خواندند...راستش از الان دقيقا 9 روز وقت دارم البته چيز زيادي نيست حول و حوش 10-14 تا کتابه هر کدوم 300-400 صفحه ...فکر کنم بشه يه دور خوند يا حتي 2 دور...با کلي تست...
حالا جالب اينجاست واسه همين امتحان لعنتي (اسمشو نمي برم ) ترم پيش 12 واحد بيشتر نگرفتم..که اونم با زحمت پاس شد...
خدا بسوزونه پدر هر چي درس و کنکور و فوق ليسانس و از اين جور چيزاي مزخرف رو
راستش تا حالا يه چيزي حدود 10 ساعت از اکانت برادرم رو دودر کردم اگه بفهمه دادش در مياد ولي فکر کنم تا بياد بفهمه من بزنم برم دانشگاه...تا اونوقتي هم که بر مي گردم خدا بزرگه..ايشالا يادش مي ره ...
کاش می شد همه چیز برگردد سر جای خودش
راستش داشتم فکر می کردم کاش خدا به آدمها یه خصوصیت داده بود و اونم این بود که هر آدم توی زندگی خودش بتواند یکبار ( فقط یکبار) ۱۰ سال به عقب برگردد...فکرش را بکنید ...چه کار هایی که نمی شد انجام داد...راستی اگه شما چنین خصوصیتی داشتید ، در چند سالگی از آن استفاده می کردید؟؟؟ اینم واسه خودش یه مشکل بزرگه!!!
آن صاحب کرامت ، آن مالک شهامت ، نقطه آخر رشادت ، شيخ الشيوخ ، فراخ الفروخ ، الغازم الاغاثي،مشهور به کامی ،حفظه الله في جميع الموارد از دست فريد و مجيد و سعيد و حسين و علي الخصوص رسول و شيخ و شر الشرور امير مهجور.
در کتاب آمده است که شيخ ما کامی شيخ نبود در بدو تولد.نقل است بر راهي مي رفت و با خود حديث نفس زمزمه مي کرد که :"اي دل غافل،ديدي که تو را خريدار نبود وجواني به سر شدو کس (به فتح کاف) نگفت هيزم را چند" . ناگاه نظر کرد و ديد شيخ الشيوخ ، رييس الرئوس ، مهرداد بهمنکار حفظه الله روبرويش ايستاده و بر او مي نگرد . کامی به او نگريست ،مهرداد به کامی ،نقل است تا 2 ساعت و حتي آمده است 2 روزچشم در چشم يکديگر دوخته بودند و محو جمال يکدگر شده بودند.پس مهرداد گفت :" عزيز چي ،آچه ناراحتي ،بيا دل عامو." و کامی يک ماه توي دل عامو خسبيد. چون برخاست عرفان از پيزي اش مي باريد.
نقل است به او کاری را نگفتند مگر اینکه تمام و کمال انجام دهد . در کتاب آمده به او گفتند آب بیاور،گفت دستم خیس است.
آمده است روز رابه سر نمی کرد مگر اینکه 20 بار برای رفقا و دوستان چای دم کند وخود لب به چای نمی زد و این از افتادگی او بود .
آنچه در نسخ خطی به تواتر آمده و بر سر آن جدل است ، همانا کالیبراسیون شیخ است که گاه گفته اند نیم متر و تا 10 هم آمده .در نسخه خطی شیخ الفری آمده اندازه قطر دایره استوا، که اینها همه از کرامات شیخ کامی آغاثی است .
گویند جوابِ نه به کسی نمی داد و این همه از افتادگی او بود و البته گویند این را از شیخ مهرداد فرا گرفته است که او همیشه می گفته:"نمی خواهم و ندارم و نمی دهم و اینها نداریم."
گویند جز به موسیقی عرفانی نظر نمی کرد و در این راه "شهره "شهر بود و نوای نیکای آسمانی بر گوشش طنین می افکند.گویند یک بار موسیقی سبک دامبولی چیزم گوش کرد تا دو روز مرد.
گویند همیشه جنبان بود و پیوسته می جنبید و چون بر سفره طعام می نشست چنان می جنبید و می جنباند دو پایش را که همه در عجب شدند . از او پرسیدند سبب این جنبش چیست ، گفت جای غذا باز می شود و همه را زین سخن حیرت آمد.
در کتاب شرح الکامی آمده او دو رگه بوده و نیز آمده او سیاه پوست است که غلط است و اگر چنین بود مقبول درگاه شیخ مهرداد نمی افتاد و این سیاهی از آنجا گفته اند که رنگش سیاه به نظر می آمد و آن از سیاهی پوست نبود بلکه از زیادی پشم بود و او را پشم و پیلی دو صد چندان بود که در نظر آید.
و اما او را پایان ناخوش بود که چون در حلقه شیخ امیر منفور قرار گرفت او را بسیاری لعن کردند.که شیخ امیر بس شر بود و او را شیخ الشرور و یا شر الشرور می نامیدند.پس در حلقه امیر چندی بر کار سیم نما افتاد و این او را زایل کرد. گویند یک بار نیز بر حلقه انجمن اسلامیون در آمد که موضع او آشکار شد و او را در حلقه جای ندادند( آمده است با اردنگی رد صلاحیتش کردند) .
و پایان کارش چنین گویند که یک شب خواب دید در جمع عشاق است و به نعمت وصال رسیده و در جمعی است که همه جمعند ، از شهره و نیکا و شیلا و شکیلا تا نیکول و شارون و همه جمعند و این را تاب نیاورد و در خواب مرد.
من نبودم .اما حالا هستم.چرا؟ چون من در جای ديگر بودم.پس حالا هستم. من ديدم که من نباشم آب از آب که هيچ به کسی هم تکان نمی خورد. پس من در اينجا نشسته ام و توی دهن آن آمريکای جنايت کننده خواهر ومادر{...} می کنم. و من خيلی خطرناکم . حالا اگه جرات می کنی نيا اينجا ببين من می زنم يا نه .
من ديگر چيزی نمی گويم . و به آن کاظی هم پيام بدهم حالا ديگر برای ما توطئه می کنی ؟ تو خجالت نمی کشی ؟ بی حيا ؟ بزنم گوشهايت هم مثل چشمهايت بشه؟ و تو حسين عمه زنگ می زنه ۲ ساعت با او حرف نمی زنی ؟ حالا من نيم ساعت..نه ۱۰ ساعت ؟ چرا تو ؟ تو هم شدی سعيد؟ کاظی که بهتر بود . تازه شهری هم بود و در دهات نبود .البته آن دهات خوب است اما آن نه . هر چه هست با معرفت باشد خوب است . من ديگر حرف نمی زنم تا توی پوز اين کاظی بزنم که آن اسمش را شبيه آن کافر بچه تهران کرده.و اين را از آن نيمان اجفی ياد گرفته.من ديگر هيچی نمی گم . تو هم توی آن وبلاگت ننويس . تا من بيام. خدا حافظ
خدايی که عشق را آفريد جدايی را هم خلق کرد تا ا زشيادان رهايی يابی. حال اگر اين موهبت به دست عشاق نازکدل و بی خبر از رنج عشق و لذت ديدار بعد جدايی . به زهری تلخ بدل شده است عيب خالق نيست که او ژاک است
آدمها به دسته های مختلفی تقسیم می شوند...یک دسته از آنها اصلا آدم نیستند.
METALLICA :From garage Inc Album
Tuesday's Gone
(Lynyrd Skynyrd)
Train roll on, on down the line
Won't you, please, take me far... far away
Now I feel the wind blow outside my door
I´m leaving my woman at home
Tuesday's gone with the wind
My baby's gone with the wind
And I don't know where I'm going
I just want to be left alone
When this train ends, I'll try again
I´m leaving my woman at home
Tuesday's gone with the wind
Tuesday's gone with the wind
Tuesday's gone with the wind
My baby's gone with the wind
Train roll on
Tuesday's gone with the wind
Tuesday's gone with the wind
Tuesday's gone with the wind
My baby's gone with the wind
Train roll on, many miles from my home
See, I'm riding my blues babe, with the wind
Tuesday you see, she had to be free
But somehow I've got to carry on
Tuesday's gone with the wind
Tuesday's gone with the wind
Tuesday's gone with the wind
My baby's gone with the wind
------------------------------------------------------------------
سه شنبه رفتترن به حرکت در مي آيد،به طرف پايين خط
مي شه من رو دور کني ، خواهش مي کنم...خيلي دور..
وزش باد را حس مي کنم پشت در
من زنم را در خانه تنها مي گذارم
سه شنبه بر باد رفت
کودکم را باد برد
من نمي دانم کجا مي روم
من فقط مي خواهم مهاجري تنها باشم
وقتي اين ترن به پايان رسيد،دوباره تلاش خواهم کرد.
من زنم را در خانه تنها مي گذارم
سه شنبه را باد برد
سه شنبه ام بر باد رفت
سه شنبه ام بر باد رفت
دلبندم بر باد رفت
ترن راه مي رود
سه شنبه را باد برد
سه شنبه ام بر باد رفت
سه شنبه ام بر باد رفت
دلبندم بر باد رفت
ترن مي رود، مايلها دور تر از خانه من
ببين ، من اندوه کودکم را پاک مي کنم ، با باد
سه شنبه مي بيني ، او بايد آزاد باشد
اما به هر صورت من مجبورم ادامه بدهم
سه شنبه را باد برد
سه شنبه ام بر باد رفت
سه شنبه ام بر باد رفت
دلبندم بر باد رفت
---------------------------------------------------------------------------------چ
برداشت آزاد:روزها در گذرند...اين زندگي من است که مثل يک قطار حرکت مي کند و به پايان نزديک مي شود
کاش مي شد خودم را از اين جريان حوادث دور نگه دارم
هجوم حوادث را احساس مي کنم...فقط کافي است پا به زندگي بگذاري
بايد از همه چيز بگذرم
خوشيهايم بر باد رفت..
تمام دسترنجم نابود شد
هدفم را نمي دانم...نميدانم چه خواهد شد
مي خواهم تنها زندگي کنم
بعد از مرگ دوباره تلاش خواهم کرد
هر آنچه اندوخته بودم از دست رفت
روزها مي گذرند
و هر روز چيز بيشتري از دست مي دهم
سالها مي گذرد.
من ديگر غم از دست دادن زندگيم را ندارم.
زمان در گذر است
و من محکومم که زنده باشم
هر آنچه داشتم از دست رفت
- آنچه هست نیست.هستی یک ایهام مطلق است .ژرف زاری از نادانستن ها.
در میانه راهی . نه یارای دید آنچه آمدی داری و نه چشم را بینایی به اندازه دید انتها است . اگر بیناتر باشی ، سنگها کمتر بر پایت بوسه های سرد می زنند.
آنچه گذشته نمی آید ، آنچه نیامده نیست ،حال را جز درک گنگ و وسعت دید تنگ ، زبان فهم نیست.
-آنچه روح انسان دارد، یارای سفر در عرض زمان است ، گاه فردا راا به امروز می کشد و با خیال ، حال را سر می کند . گاه افسار گذشته را می گیرد و امروز را دیروز می کند . نه آن مقصد است و نه این مرکب . جز کنون ، چیز دیگر نیست و حال را به امید ِ دیگرْ حال ، محال می کنیم .
-آنچه می بینیم ، ان نیست که هست ،که هستی هر هست جز در ذات خویش معنای اصیل ندارد. آنچه می بینیم ف آن است که چشمان ما اجازه دیدن آنرا می دهد ، نه آنکه ذات ِ اصل ِ آن نمایان می سازد. درک ما بسته به چشم ما است و چشم ما بسته است .
-انچه می خوانی، آن است که من نوشته ام . تو با چشمان خود می خوانی ، من با دستان خود نوشته ام . این با آن در تضاد است . زندگی همان تضاد و ایهام است . تو می توانی در بودن خود نیز شک کنی.
آنچه می جوییم و نمی یابیم . آنچه می یابیم و نمی بینیم. از دور که بنگری ، گاه سرابی را دریا می بینی و گاه قله بلندی را تپه ای کوچک.
همیشه بخشهایی از زندگی در ابهامی ژرف فرو رفته اند .تنها راه حل این معما ، گذشت ایام است.
کافرانه به تو می اندیشم
که نامت مبهم ترین یادهاست
و بودنت در کنار
همچون که نفس هر دم
لیک دیدنت چه جلاد گونه تن را به بازی می طلبد
هیهات هیهات، که مرد این راه بودن
خود کشتن مردی است در مردانگی عظیم
و خود ، جدالی است با خود.
و چه مغلوبانه و سر به زیر فدلشوره همیشگی را به ارث می بریم.
* * *
شاید گذر از مجری آفتاب
جان طلب کند
لیکن چه باک ،
که گذر از نور زندگی است.
بزرگترین نیرنگ شیطان این بود که این باور را به وجود آورد که اصلا وجود ندارد...و در یک چشم بهم زدن محو شود.
از دیالوگ های فیلم " مظنونین همیشگی "
بزرگترین نیرنگ شیطان این بود که این باور را به وجود آورد که اصلا وجود ندارد...و در یک چشم بهم زدن محو شود.
از دیالوگ های فیلم " مظنونین همیشگی "
خونمون رو فروختیم . دلم واسش می سوزه . خونه به اون قشنگی. با اون دو تا درخت توت معلق . با اون عشقه های خوشگل روی دیوارش . اون دو تا آبشار طلای زیبا که عاشقونه خم شده بودند روی حیاط. واسه اتاقاش، حیاطش ، حوضش، واسه تک تک اجراش دلم تنگ شده. اون خونه رو فروختیم با کلی خاطره که لای آجر به آجرش جا خوش کرده بودند . اصلا توی ذهنم نمی گنجد که این آخرین روزهایی است که توی اون خونه زندگی می کنیم . فقط تا 30بهمن فرصت داریم.....دلم گرفت. راستی شما یه خونه نقلی و خوب سراغ ندارید؟
هر روز که می گذرد،
انگار مرده ای باشم در گوشه قبرستان
یا انگار که برگی خشک افتاده روی زمین که خود را رها کرده
تا باد او را هر جا خواست ببرد.
انسان همیشه فرزند لحظه بوده است . ممکن است در یک لحظه تمامی عواطف و احساساتش دگرگون شود.
فعلا زنده ام .چرا؟.نمی دانم . فقط می دانم زنده ام .البته اگر تعریف زنده بودن ، نفس کشیدن باشد. روزها به سرعت می گذرند. ومن فقط تماشاگر این بازی کسل کننده هستم.دلم نمی خواهد کسی دور و برم باشد. دلم نمی خواهد با کسی حرف بزنم. سکوت سکوت سکوت به هر قیمتی خریدارم. احساس می کنم دیگر نمی توانم بخندم . اصلا دلم نمی خواهد شاد باشم. عاشقم . عاشق غم و تنهایی . دلم می خواهد خیلی چیزهای دیگر بنویسم..اما دستم به نوشتن نمی رود.
های! در گوشم صدایی می چکد آری
که می خواند:
" نه امیدی ، نه پیمانی ، دروغ این جهان امروز روشن شد
و فردایی دگر امید نتوان بست"
های ،در گوشم صدایی می چمد آری
که نجوا می کند با من
حدیث روزهای پوچ و تو خالی
و می گوید:
تمام خوابهای خوب و شیرینت
همه رویای پوشالی"
امید وصل نتوان بست.
به اشک دیده شاید جویباری در اندازم.
Salam ...vagghe,an sharmande ke natoonestam be moghein blog ra update konam.rastesh taghsire man ham nist...moshkel, safhe kelid haye daneshgah ast ke aksaran horooe farsi nadarand va type ba anha moshkele...
felan kolly matn khoshgel daram ke dar avvalin forsat baratoon minevisam
به هر صورت باز هم عذر می خوام
خداونداباز منم و این لحظه های غربت و تنهایی، که جز تو کسی با من نیست.باز منم و لحظه لحظه های رفته بر باد و حضور تو که با بود ونبود آمیخته است.
رفیقااز این سرگردانی به تنگ آمده ام. و از این کفر که رخنه در دلم کرده است و توانم عاجز است از اینکه ایمانی دوباره بگیرم.
خداونداکولی وار می زیم. چون باد.در دشتی که تا به حال باران ندیده است. و من به دنبال گلی می گردم که هر شب به خوابم می آید و هر روز پیش چشمانم نشسته است.
خداونداانگار که بر موج خفته ام ، نه موج طوفان ، که موج آبی آرام. و نه انگار که مرا کاری است. هر چند در پس این پرده زیبا هیولای هراس گاه خراش بر روانم من اندازد.
خدایاگاه با خودم می گویم که درست کدام است ؟ غلط کدام است؟ و من اینجا چه می کنم؟ فکر کنم چند سالی است دور خودم می گردم....فقط می گردم
در تنگنایی از شعر و شهوت
در تنگنایی از عشق و نفرت
سکوت را به مهمانی لحظه ها برسان
و لحظه ها را به مسلخ اعدام
بر دستهایم خون لحظه ها جاری است
و در شب حسرت-هر شب من-
خاطره را
به میهمانی سلولهای مرده بیاور
و خاکستر را به ظرفی که از خون تو لبریز است
من ، مرگ خود را به چشم می بینم
راحت و آسوده
بر مسیر سیلاب
آرمیده ام
و نسیم
طوفان را به یادم می آورد
*****
من از هزار ترانه گذشته ام
من از هزار غزل
از هزار شعر
گذشته ام
من از هزار کوچه
-کوچه های پر از هراس و دلهره-
گذشته ام
و هزار کوچه دگر هنوز باقیست
هزار ماتم و غم
هزار بی هیچی
هزار دلهره و ترس
هنوز باقیست
*****
من از شکار لحظه ها می آیم
که خود شکار لحظه های رفته بر بادم
شانه ای برای گریه کردن نیست
و چشمانی که غم دل را از یادت ببرند
و عطر گیسوانی که بهار را به یادت بیاورند
شانه ای برای گریه کردن نیست
شانه ای برای گریه کردن
تجربه هاي جديد هميشه مفيد نيستتند .حتي شايد بهاي زيادي را طلب کنند.شايد زندگيت را مطالبه کنند. اما از همه اينها مهمتر ، زمان استفاده کردن از اين تجربه ها است . بعضي ها دقيقا وقتي در بستر مرگ افتاده اند به صرافت مي افتند که در زندگي تجربه هايي هم داشته اند
امروز روز خوبی نبود.....
وداع با کسی که به بودنش عادت کرده باشی يخت است...خيلی سخت...
يك سخن – يك نكته
مقام رهبري در سخنان خود در جمع دانشجويان(7/9/81 )به نكات جالب توجهي اشاره كرد. جالب ازآن لحاظ كه به سبب شرايط فعلي جامعه و جو بوجود آمده در دانشگاهها بعد از اعلام حكم دكتر آقاجري , اين سخنان موضع گيري بالا ترين مقام سياسي ايران در قبال اين حوادث بود. اين سخنان همچنين شامل دستوراتي اكيد به جامعه دانشگاهي بود و اگر از لفظ " اولتيماتوم " استفاده كنيم , اشتباه نكرده ايم.
اما در اين ميان سخني كه بسيار جالب و بعبارتي مي توان گفت يك نظريه پردازي جديد بود , جمله ايشان در مورد تحجر مذهبي و سياسي بود كه به نظر من جاي تفكر دارد. چرا كه اين سخن كسي است كه تمام امورات كشور به دست اوست و سخنان او به مثابه وحي منزل تلقي مي شود.
مقام رهبري در اين نشست گفت :" تحجر سياسي كه در بعضي مجامع دانشگاهي ديده مي شود , از تحجر مذهبي خطرناكتر است."
اين جمله از جهاتي قابل توجه است:
1- اولين چيزي كه از اين جمله بر مي آيد , وجود تحجر مذهبي(و سياسي ) در كشور است (كه دومي بنابه اين گفته مخصوص مجامع دانشگاهي است.) در نظامي كه تا پيش ازاين سعي در اين داشت كه به مردم بقبولاند هيچ كمي و كاستي در كشور وجود ندارد و ما داراي بهترين نظام , مردم , مسئولان و.... هستيم , اين جمله نشان از تغيير نسبي اين عقيده و حركت به سوي واقعيت گرايي دارد.
2- اما زياد هم خوشبين نباشيم , چرا كه مشخصا صاحب اين جمله (كه عقل كل نظام است ) نه تحجر مذهبي مي شناسد و نه اساسا معنا و مفهوم تحجر را مي داند. اگر تحجر چنانكه در عرف مطرح است به معناي واپس گرايي و داشتن عقيده دگم باشد اين جمله تنها چيزي كه نصيب من كرد غير از سردر گمي نبود: تحجر سياسي چيست؟ چرا از تحجر مذهبي خطرناكتر است؟ چرا در بعضي مجامع دانشگاهي وجود دارد؟ آيا تحجر سياسي مخصوص جوامع دانشگاهي است ؟ در حوزه ها تحجر سياسي ديده نمي شود؟
3- تحجر سياسي را براي اولين بار مي شنويم . به چه معنايي است؟ مگر سياست به تعبير افلاطون علم عمل در لحظه نيست؟ پس جمع اين لغت با تحجر چه چيزي را مي رساند ؟ مگر تحجر سياسي مي تواند وجود خارجي داشته باشد؟ اصولا اين عبارت جمع نقيضين است. اگر بالفرض تحجر سياسي وجود داشته باشد , بلافاصله نابود مي شود(يا به نابودي مي كشاند.)
4- اگر فرض كنيم به زعم آقايان تحجر سياسي به معني داشتن منش سياسي تغيير ناپذير!!! باشد , چرا بايد از تحجر مذهبي خطرناكتر باشد ؟ تحجر معناي روشن و واضحي دارد , اساسا براي مذهبيون , اين مذهب است كه منش سياسي را مشخص مي كند. داشتن تحجر مذهبي منجر به تحجر سياسي مي شود.نه بالعكس . تحجر مذهبي قادر به هر كاري مي باشد ... حكم اعدام صادر مي كند , سنگسار مي كند , شلاق مي زند , و نهايتا مي تواند تا آنجا پيش رود كه از دين , افيوني براي ملت بسازد.تحجر سياسي مورد نظر ايشان از پس تحجر مذهبي سر بر آورده است . در پشت مذهب پناه مي گيرد و با سلاح مذهب مي تازد.
ولي تحجر سياسي چه مي كند ؟ بالا ترين كاري كه از دستش بر مي آيد تصميم متحجرانه گرفتن است...
5- جامعه دانشگاهي ما ديگر عادت كرده است . عادت كرده از دست هر كس و ناكس سيلي بخورد , فحش بشنود , دانشگاههاي ما پر است از انواع و اقسام توهينها و تهمتهايي كه به دانشجو زده مي شود. اين هم توهيني ديگر به جويندگان علم...كه تا ديروز مي گفتند دانشگاه گورستان تحجر است و امروز رهبر و مقتداي عزيزمان دانشگاه را منشا تحجر معرفي مي كنند. خدايا شكرت.
تجربه ها يگانه اند
آنچه براي من پيش آمده ،براي شما پيش نمي آيد
تجربه ها تابع زمان و مكان هستند
به همين خاطر ما بايد هميشه آماده برخورد با مسائل جديد باشيم...حتي اگر از تجربه هاي پدرانمان استفاده كنيم
تجربه علمي شخصي است...اما دانستن تجربه هاي ديگران همواره مفيد است
فقط بايد مواظب باشيم اين دانسته ها شجاعت ما را سلب نكنند
شايد هميشه آنچه مي انديشيم درست نباشد.
بعضي وقتها دل ما،ما را به بيراهه مي برد
ما گم مي شويم ...ولي فكر مي كنيم راه را پيدا كرده ايم
نقطه مقابلي هم هست...مواقعي هست كه راه را پيدا كرده ايم...درست جلوي پايمان...جلوي چشمهايمان... اما نمي بينيم...نمي خواهيم ببينيم
شك به سراغمان مي آيد،دودلي،بد گماني...و آن وقت تمام شانسهايمان را لگد مال مي كنيم...بهترين پيشامدها را به بدترين شكل تعبير مي كنيم و پشت مي كنيم به تمام خوبيها
چه چيزي مي تواند راه درست را مشخص كند؟
چه دانشي لازم است تا بتوانيم در شرايط حساس بهترين تصميم را بگيريم؟
پاسخ يك چيز است : تجربه
و تجربه فقط با گذر زمان حاصل مي شود
به همين سبب خداوند انسان را شجاع آفريد تا بتواند ريسك كند
رمه ام گم شده است
شب سنگين بيابان گويا
رمه ام را دزديد
رمه ام آن همه شعري كه برايت گفتم
ناكهان گم شد و رفت
حرف مردم شد و رفت
چه كسي گفت خداوند شبان همه است
و برادرها را تا ته دره سبز رهنمون خواهد بود
من شبان رمه خود بودم
و كسي آن بالا خود شبان من معصوم نبود
غفلت من رمه را از كف داد
غفلت اوشايد هم از اين دست مرا
هم از اين دست تورا
رمه را
همه را
سلام
امان از اين صفحه كليد هاي دانشگاه
بازم دانشگاه....ديروز رسيدم يزد الانم به شدت حالم گرفته.
اين صفحه كليد لعنتي هم برچسب فارسي نداره....به زور دارم مي نويسم...اصلا بي خيال....
سلام
خیلی دلم میخواد بنویسم اما روح پریشان نمی تواند منسجم بنویسد.
این شعر رو اتفاقی خوندم.حیفم اومد که شما هم نخونید...
اگه لطف کنید و برام بنویسید که حس تون بعد از خوندن این شعر چی بوده ممنون می شم.
* آن روی سکه *
آدمها
به شوخی
به سوی قورباغه ها
سنگ پرتاب می کنند
اما قورباغه ها
کاملا جدی می ميرند
Erich Freid (1921-1988)
بي گاهان
به غربت
به زماني كه هنوز در نرسيده بود-
چنين زاده شدم در بيشهً جانوران و سنگ،
و قلب ام
در خلا
تپيدن آغاز كرد
احمد شاملو آيدا در آينه
منتظر باشید......دیگه چی از خدا می خواهید؟